تبليغاتX
آوازهای سرزمین بلوط و برف


ورود به صفحه اصلي وبلاگ آرشيو مطالب نوشته شده در وبلاگ ارسال ايميل به مدير جهت ارائه نظرات و مشكلات عضويت در مجله الكترونيكي ساحر و برخورداري از امكانات ويژه اعضا راهنماي ثبت نام گوشي رايگان فقط با عضويت سفارش طراحي قالب رايگان - مركز تخصصي قالبهاي حرفه اي

انتقال فعلی وبلاگ | بیست و سوم شهریور 1388  

بازدید کننده ی محترم، اشعار و دیگر حوزه های مورد علاقه ی نویسنده ی این وبلاگ فعلاً در میراجی انتشار می یابد.

شما را به دیدن آن دعوت می نمایم.

www.mirajii.blogspot.com

با تشکر

آوازهای سرزمین برف  و بلوط

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

خورشید در سایه نور می بافد | دوازدهم تیر 1388  

 

خورشید می زنم طاقچه را و

 نور می پاشم باغچه را؛

جارو را کنار می زنم و

پرده را می کشم.

دیریست که عمر بازی می کنم با ساحل،

زمان را از تنم بیرون می آورم  که خیس نشود ساعتم.

ساعتم زنگ می زند؛

باغچه می ایستد؛

عمر که دعوا می کند؛

دریا ساحل را پس می کشد؛

طاقچه می افتد.

جارو کور می شود

و خورشید در سایه نورمی بافد.

من،

فراموش کردم ساعتم ضد آب نیست!

 

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

خورشید طلوع ها و صبح ها | نوزدهم فروردین 1388  

تمام روز

اینجا

خورشید

درسایه

نشسته است!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

عکس ها | پانزدهم بهمن 1387  

 

خاطره های کاغذی

که با "لبخندِ تنها" نوشتیم

امروز می خوانیمشان:

"آه آخر چسپان"


 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

و ماه ... | بیست و ششم دی 1387  

 

و ماه فنجان را می نگریست

که فنجان پشت ابر

پنهان شد!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

چه قدر می توانی بشنوی مترسک ! | بیستم آذر 1387  

 

روزهای کاغذی ام کنار آتش

سردشدن هایم  پیش آدم برفی

آدم که نباشی

چه قدر می توانی بشنوی مترسک !

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

آفتاب که می تابد | هفدهم آبان 1387  

آفتاب می تابد

آوازی از انتهای دامنه

آفتاب باز می تابد

صدایی از میان رودخانه

آفتاب هنوز هم می تابد

نشنیده ای از قعر آب

کمکم کن!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

به پیشگاه تمام راه های نرفته | هفدهم آبان 1387  

تمام راههای نرفته را رفتم؛

تمام نسروده ها را زمزمه کردم؛

به نام عشق

دریغ از عشق!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

فرصتی برای همیشه رفتن و ماندن | بیست و نهم تیر 1387  

روزها کنار دریا،

شب ها میان دریا،

همیشه برای ماندن و بودن فرصتی هست.

و باد می آید و؛

تمام برگ های این درخت توتِ پیر توی کوچه می لرزد.

و باغ باز؛

به همآوایی خاک و برگ و باد و آب دل بسته است.

ایمان مسافر به راه؛

فرصتی است برای همیشه رفتن.

باور درخت به زمین؛

فرصتی است برای همیشه ماندن.

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

برای بارانی که شاید هرگز نبارد. | هجدهم خرداد 1387  

... و تمام بادها گریستند

وقتی شنیدند که دیگر بارشی در کار نیست

هم آواز باران

در مرگ نسیم اشک ها که نریخت

برای عشق بود؛

ولی افسوس

بدون عشق رفت.

به نام زندگی

زنده گیر بود.

این جا مرکز زمین

وقتی جوانه ای از آن سر برنیاورد

چ فایده.

خانه بزرگ / کوچک

پر / خالی

وقتی که دیوارها فقط به هم نگاه کنند؛

چ فایده.

... و سال ها دور از هم می زیند.

برای بارانی که شاید هرگز نبارد.

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

من و مرگ مثل همیم | هجدهم خرداد 1387  

من نشسته

مرگ ایستاده

کنار تخت رو به حیاط

بلند می شوم

می نشیند

می خندم می خندد

می گریم می گرید

فکر می کنم فکر می کند

فکر می کند فکر می کنم

من و مرگ مثل همیم

راست و صریح

من کمی می ترسم مر گ نمی ترسد

بلند می شوم که بمیرم

می نشیند مرا زنده گرداند

من و مرگ همسفریم

من و مرگ دوست همیم!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

به یاد تابستان روستا | سیزدهم خرداد 1387  

کنار ستون چوبی

رو به جنگل بلوط

داخل ایوان

شرشر آب حوض و

فواره ی عشق گردوها

پشت به متکا

رو به تمام جهان

می نوشم!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

نقاش اقیانوس ها | دهم خرداد 1387  

کناره ها سفید

وسط ها عمیق

اوایل آبی

قلم مو را برداشتم

دریای سفید غرق آبی ها

قلم مو هم به اعماقم

چنان جزیره به اقیانوس.

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

هفته ای بدون شنبه | دهم اردیبهشت 1387  

حتماً این هفته بدون شنبه است!

همان هفته­ای که سالهاست؛ کنار پنجره

رو به جنگل بلوط منتظرش هستم.

جمعه­،

برف­ها را پارو می کنم؛

سبدی پر از بلوط جمع می کنم,

و تا غروب با سنجاب ها گلوله بازی می کنم.

صبح

مثل تمامی عمر،

برف می بارد.

چند گنجشک از گرسنگی به ایوان پناه آورده اند؛

پوست سنجابی روی برف،

بلوط هایم  روی بخاری سوخته اند.

یک شنبه

دوشنبه

سه شنبه

چهارشنبه

پنج شنبه

شش روز دیگر جمعه است!

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

من فکر کردن بلد نیستم | بیست و ششم دی 1386  

 

زود زود مي آيد

قبل از آمدن مي رود؛

چشم ها، خسته ی، بی نگاه

گوش ها، خفته ي، بي صدا

دست ها، تشنه ي، بي سخا

پاها، رفته ي، بي راه

آبادي هاي بي باد و نشاني هاي سرگردان؛

من فكر كردن، بلد نيستم!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

گوسفند عنكبوتي | بیست و چهارم آبان 1386  

گوسفند عنكبوتی ما برنگشته!

لطفاً يك استكان شير!

می خواهم لباسم را بدوزم.

...خانه ی خاله ام،

...كوچه ي زحل.

...وای مهمانی ام دير شد!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

فرقي ندارد! | بیست و چهارم آبان 1386  

 

تا می توانی زندگی كن.

 

می ميری.

 

هر چه می خواهی دوست بدار .

 

از آن جدا خواهی شد.

 

هركاری می خواهي بكن.

 

به سزا و جزا خواهی رسيد.

 

حال بگو:

 

بگذار بگذرد؛

 

فرقی ندارد!

 

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

انسان هزاره ي سوم | بیست و چهارم آبان 1386  

انسان سالم

انسان بی درد

هرگز مريض نمی شوی

فقط كاملاً سالم

 غمگین می ميری!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

سلام ای جسم! | هفدهم مهر 1386  

 

سلام ای جسم!

 

به كدامين

 

می نگری؟

 

 از كدامين 

 

 مي گذری؟

 

از

                 قفس

 

 

 

تـــــــــــــــــــــــــــا

      

 

 

                طويله!

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

فصلی مانده به بهار | سیزدهم شهریور 1386  

 

تمام برگ هايمان را ريختيم؛

 

 شكوفه ای كه سر برنياورد.

 

كبك ها را خبر كرديم؛

 

 آوازی كه نشنيديم.

 

هر چه از پار بود سوزانديم؛

 

 شادباش نوروزی كه نديديم.

 

يخ ها را شكستيم؛

 

به اميد خروشی  كه نبود.

 

تمام بچّه ها را تنگ بخشيديم؛

 

ماهي قرمزی كه نجنبيد.

 

يك فصل مانده به بهار،

 

تمام خانه را چند مرتبه تكانديم؛

 

دلی كه تازه نشد.

 

اجاره ی  لانه ی خالی  لك لك ها،

 

صبركن؛ صبركن؛ عيدی بچّه ها،

 

سفره ی پر غصّه ي بهار ما،

 

يك فصل مانده به بهار، همه يخ زديم.

 

 و باز هم مجبوريم؛

 

 دور هم،

 

كنار تنگ ماهی و دوری سبزه،

 

به انتظار بهار بنشينيم!

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

هوش این پرنده ی بی پر! | پنجم شهریور 1386  

 

و هوش این پرنده ی بی پر

حيرانی اش را مرور می كرد:

ـ چرا آبادی مرگ را دوست ندارد؟

ـ چرا آبادی زندگی را دوست ندارد؟

ـ چرا آبادی چيزی را دوست دارد؛

كه نه مرگ است نه زندگی؟

گل های پای دامنه،

خونين زخمی، می رقصيدند

به ايستادن ايمان نداشت

و شروع كرد به پريدن،

به چريدن از چراها،

گل ها به دام باران باز گشتند

و باد

در گوش دامنه،

قصه ای نو نجوا می كرد.

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

دستانم را می كارم | سوم شهریور 1386  

دستانم را می كارم و

 

در خانه باغ انتظار،

 

منتظرم.

 

ولی افسوس،

 

باغ تهی است

 

وسكوتی روشن و گرم

 

سايه دارد؛

 

بر صفحه ی خاطراتش.

                                          خرداد ۷۶

                                      

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

خانه ام | دوم شهریور 1386  

خانه ام آبی؛

 

هر چند  كه آسمانش را دزديده اند!

 

خانه ام سبز؛

 

اگر چه تمام رنگ های سرزمينم را به خاك نشانده اند!

 

خانه ام ساده؛

 

خانه ام زيبا؛

 

خانه ام اما،

 

بهترين بهانه ی ماندن.

 

سقفش چوبی،

 

ديوارش كاهگلی،

 

حياطش پرچين.

 

خانه ام را برای خودم ساخته ام؛

 

از نی و خاک و سنگ،

 

با گل وآب و چوب،

 

خانه ام را هرچند آوار،

 

دوستش دارم.

 

و  بهترين بهانه­ام؛ 

 

نوشيدن يك پياله چای،

 

از كتری سياه،

 

پای اجاق.

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

هرگز ویران نخواهیم شد! | بیست و هشتم مرداد 1386  

حالا دیگر نوبت توست؛

بیا این جا، قبل از آن که برای ماندن دیر شود.

این اوایل تنهایی هايمان را آویزان می کنیم.

ـ بعد از آن که از تنهایی درآمدیم. ـ

آن بالا، دل تنگی هایمان را،

 پیش غروب به امانت می گذاریم.

و آن جلو،

جلوتر از پرده،

ـ که با باد بازی می کند. ـ

پروانه های آهنی یمان را به پنجره،

ـ قبل از آن که زنگ بزند؛ ـ

خواهیم فروخت.

در میانه،

چشم هایمان را به تکه های آینه،

تکه ها را به ترک های دیوار،

 ـ که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود؛ ـ

خواهیم دوخت.

و سرانجام،

بعد از گشودن بال ها،

قبل از ویرانی خانه،

درست حالا،

پروازمان با "الرّحیل" خواهد رسید.

یک... دو ... سه...

و ما با هم، خواهیم پرید.

قبل از آن که ویران شویم!

                                         مرداد ۷۷

 

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت

دوستی داشتم با سروها هم قد بود. | هفتم مرداد 1386  

دوستی داشتم با سرو­ها هم­قد بود؛

 

از باران هدیه­ها گرفته بود.

 

« سنگ­فرش­هایی بی­انتها در شهر»

 

دوست من آن­ها را کافی نمی­دانست؛

 

همیشه پرستو­ها را به­ خاطر کمی­ ارتفاعشان سرزنش می­کرد.

 

گنجشک­ها را اصلاً دوست نداشت.

 

تاریکی گوشه­ای از زندگی دوستم بود؛

 

 ـ همه­ی ما نیمه­ای تاریک داریم ـ

 

او می­دانست؛

 

کجا باید ماه را ملاقات کند.

 

پله­هایی دراز،

 

سخت بود راه.

 

جنگلی پر از انبوه جانوران وحشی،

 

در محاق بود ماه.

 

دوستم چمدانش را پر کرد.

 

همیشه می­شد فهمید که جاودان است؛

 

حتّی اگر نمی­رفت؛

 

ولی رفت!

 

نم­نمی باران،

 

بوی آن پخش بود؛

 

در راه خاکی آبادی.

 

وقتی رسیدم؛

 

دیگر دیر شده بود.

 

 تاریکی انباشته از بوی باران و دوستم بود!

 

    

                                                     15خرداد ۷۵

نوشته : کمال برنگ | | موضوع: | |لينك ثابت